گروه روان‌کاوی آن ← بازگشت به سایت
روان‌کاوی

وقتی تفسیر درست، حال بیمار را بدتر می‌کند.

وقتی تفسیر درست، حال بیمار را بدتر می‌کند.

نکته‌ای بالینی درباره‌ی واکنش درمانی منفی، از فروید تا بتی جوزف.

بارها در اتاق درمان با این پارادوکس روبه‌رو شده‌ایم: بیماری که پس از هفته‌ها کار دقیق، درست در آستانه‌ی یک پیشرفت واقعی، ناگهان رو به وخامت می‌گذارد؛ سمپتوم بازمی‌گردد، مقاومت اوج می‌گیرد، و جلسه لغو می‌شود.

فروید نخستین کسی بود که این پدیده را صورت‌بندی کرد و آن را «واکنش درمانی منفی» نامید؛ لحظه‌ای که تفسیرِ درست، به‌جای تسکین، بیمار را بدتر می‌کند. از نظر او، این نه شکست تکنیک، بلکه ردی از سوپرایگو بیمار است؛ سوپرایگویی که تشنه‌ی مجازات است و بهبود را همچون از دست دادنِ رنجی تجربه می‌کند که هویت بیمار حول آن شکل گرفته است.

نسل‌های بعدی روان‌کاوان، بی‌آنکه این هسته‌ی فرویدی را کنار بگذارند، آن را از زوایای دیگری نیز دیده‌اند. ملانی کلاین ریشه‌ی این واکنش را بیشتر در حسادت نسبت به ابژه‌ی خوب می‌بیند؛ بیمار نمی‌تواند تحمل کند که تفسیرِ درمانگر واقعاً کمک‌کننده باشد، چرا که همین امر یادآور فقر درونی و وابستگی اوست، و او ناخودآگاه همان چیزی را که کمکش می‌کند، از درون تخریب می‌کند.

وینیکات اما مسیر متفاوتی می‌رود. از نگاه او، وخیم‌ترشدنِ بیمار همیشه نشانه‌ی مقاومت در برابر درمانگر نیست؛ گاه خودِ نوعی ارتباط و پیام است. او معتقد است در دوران اولیه‌ی رشد، اگر محیط (مادر یا مراقب) در برابر نیازهای واقعی کودک ناکام مانده باشد، آن شکستِ ناگفته در خودِ روان بیمار ثبت شده، بی‌آنکه هرگز فرصت بیان یا پردازش پیدا کند. در درمان، وقتی بیمار به‌جای پیشرفت، بدتر می‌شود، وینیکات این را نوعی بازآفرینیِ همان شکستِ اولیه در رابطه با درمانگر می‌داند؛ گویی بیمار ناخودآگاه صحنه را طوری می‌چیند که این‌بار، برخلاف گذشته، شکست دیده و بازشناخته شود، نه اینکه دوباره نادیده گرفته شود. پس بدتر شدن، در این خوانش، تلاشی است برای رساندنِ درد به کسی که شاید این‌بار بتواند آن را تحمل و ترمیم کند.

بتی جوزف هم مفهومی به نام «تعادل روانی» را پیش می‌کشد که تصویر ساده‌تری ارائه می‌دهد: بیمار، حتی اگر رنج بکشد، در وضعیت روانی فعلی‌اش یک نوع ثبات و آشنایی پیدا کرده است؛ دفاع‌ها، روابط درونی، و حتی سمپتوم‌ها، به‌مرور به بخشی از یک تعادلِ کاذب اما پایدار تبدیل شده‌اند. تغییر واقعی، حتی اگر به‌سمت بهتر شدن باشد، این تعادل را برهم می‌زند و بیمار را وارد ناشناخته‌ای می‌کند که ذاتاً تهدیدآمیز است. به همین دلیل، از نگاه جوزف، بخشی از روان بیمار ترجیح می‌دهد به همان رنجِ آشنا بازگردد تا با ناشناخته‌ی رهایی روبه‌رو شود.

آنچه این خوانش‌های متفاوت را کنار هم قابل‌فهم می‌کند، شاید این باشد: واکنش درمانی منفی هر بار از دریچه‌ی متفاوتی به یک نقطه اشاره می‌کند؛ اینکه بهبود، همیشه رهایی محض نیست، بلکه گاه به‌بهای از دست دادنِ چیزی تمام می‌شود که هویت، دفاع، یا رابطه‌ی بیمار با ابژه‌ی درونی‌اش حول آن شکل گرفته است.

شاید پرسش دقیق‌تر این نباشد که «چرا مقاومت می‌کند؟» بلکه این باشد: «این علامت جای چه چیزی را نگه داشته؟ و بهبود، در فانتزی بیمار، به‌بهای از دست دادن چه چیزی تمام می‌شود؟»

شما در کار بالینی خود، این لحظه را بیشتر با کدام چهارچوب می‌بینید؟